X
تبلیغات
رایتل

نگاهی به ۵ فیلم از سی و پنجمین جشنواره فجر

30 بهمن 1395

یادداشتم در سایت سینما سینما را که در روزهای جشنواره روی  ۵ فیلم جشنواره فجر  ( ایتالیا ایتالیا، دعوتنامه، تابستان داغ، ویلایی  و نگار در این لینک http://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D8%B1/ بخوانید.


یادداشتی بر فیلم ابد و یک روز برنده ی سیمرغ جشنواره ی 34 ام فجر

20 بهمن 1394

34 امین جشنواره ی فیلم فجر سال 94 یک سوپرایز فوق العاده برای مخاطبانش داشت و آن بردن اصلی ترین جوایز توسط فیلمی بود که کارگردان ان یک جوان 26 ساله است.

سعید روستایی نویسنده و کارگردان ابد و یک روز با فیلم به شدت تاثیر گذار خود یک شبه ره صد ساله پیمود و توانست از بسیاری فیلمسازان طراز اول همچون حاتمی کیا (بادیگار) کمال تبریزی (امکان مینا) مانی حقیقی (اژدها وارد می شود) و کیومرث پور احمد ( کفش هایم کو) پیشی بگیرد و فیلمش بر سر زبان ها بیفتد.

شاید مهم ترین دلیل تاثیر گذاری فیلم «ابد و یک روز» در فیلمنامه ی ان خلاصه شود، فیلمنامه ای که به شدت واقع گرا و حتی از بسیاری جهات ناتورالیستی ست. فیلم قصه ی زندگی خانواده ای را از قشر پایین جامعه توصیف می کند که با مادر پیر خود زندگی می کنند. سرپرست خانواده برادر بزرگی ست که با کار ساده ی مغازه داری به سختی معاش خانواده را تامین می کند و  در عین حال تصمیم ازدواج دارد اما قصه از انجا تلخ می شود که خواهر کوچکتر که افسار کل زندگی مادر و برادر کوچکتر و باقی خواهر ها و برادرهایش را به دوش می کشد بنا به نظر برادر بزرگتر تصمیم می گیرد با پسر یک خانواده ی مهاجر افغانی ازدواج کند که هیچ علاقه ای به وی ندارد. برادر دوم خانواده از اعتیاد رنج می برد و همین فرد کل سامان خانواده را از هم می پاشد.

آنچه در فیلمنامه ی سعید روستایی جلب توجه می کند شناسنامه ی شخصیت های اصلی قصه است ، این شخصیت ها تماما خاکستری ست و در چرخش ها و پیچ و تاب های روایت آن روی خود را به مخاطب نشان می دهند. برادر دلسوزی که سرپرست خانواده به حساب می آید در جایی معلوم می شود برای عقد خواهرش از خانواده ی افغانی پول زیادی گرفته تا بتواند برای خودش یک ساندویچی باز کند و با دختر دلخواهش ازدواج کند و دقیقا در نقطه ی مقابل او برادر معتاد و آس و پاس که همه ی خانواده از کارهای او در عذاب اند غیرت مردانه اش نمی گذارد که خواهرش را به خاطر منفعت خانواده شوهر دهد.

شخصیت خواهر (پریناز ایزدیار) که برای بازی در این فیلم برنده ی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اصلی شد بسیار حساب شده است. ایزدیار به خوبی از پس کاراکتری بر آمد که سکوت کردن های طولانی و چهره ی رنج کشیده و دلسوزی بیش از حدش نسبت به اعضای خانواده او را کاریزماتیک ترین شخصیت فیلم می کند. او یکی از مسئولیت پذیر ترین افراد خانواده است با اینکه از خود پولی در نمی اورد و اما کاملا نقش مادرانه دارد و همه ی خواهر ها و برادرها و حتی مادر پیرش از محبت دلسوزانه ی او سیراب می شوند. رفتن او بیش از هر چیز به معنی یتیم کردن فرزند کوچک خانواده است. پسربچه ای 10 ساله که ظاهرا در درس و مدرسه بسیار موفق است و از هوش و ذکاوتی ستودنی برخوردار است. و جالب تر انکه همین شخصیت فرشته گون «سمیه» در جایی به برادر کوچک دروغ می گوید . دروغی که در پایان بندی اول فیلمنامه یعنی درست صحنه ای که سمیه در ماشین افغانی ها نشسته و به راه دوری می رود، برادر کوچکش را پشت پنجره ی خیس و باران خورده می بیند که به خانه می رود بی آنکه بداند چه اتفاقی افتاده است.

واقعیت این است که پایان بندی اول اگرچه بسیار تلخ اما به واقعیت نزدیک تر و با  جنس روایت ناتورالیستی قصه هماهنگ تر است. اما پایان بعدی که به این صحنه وصل شده و پایان این فیلمی ست که ما روی پرده دیدیم : یعنی بازگشت سمیه به خانه شخصیت سمیه را یکدست و یکپارچه سفید می کند اگرچه به او یک قدرت انتخاب قوی می دهد و او را از منفعل بودن نجات می دهد و تبدیل می شود به کسی که در کنار مصلحت خانواده به خودش هم توجه دارد هر چند انچه ما در روایت می بینیم این تصمیم فداکاری دیگری ست برای حفظ زندگی برادر کوچکتر.

جدا از فیلمنامه ،کارگردانی و بازیگردانی فیلم موفق از اب در امده است. بازی خوب پیمان معادی و نوید محمد زاده و همچنین شیرین یزدان بخش که نقش مادر را ایفا می کرد نیز در کنار ایزدیار قابل توجه است. نوید محمد زاده که این روزها نقش های اگزجره و پر تب و تاب را به بهترین شکل بازی می کند و کم کم دارد در قالب یک کاراکتر هیستریک در می آید به جرات می توان گفت که این نقش بهترین نقش کارنامه ی کاری اش تا به امروز است و معادی نیز که  نقش های آدم های محترم و از نظر اجتماعی سطح بالا را بازی می کرد حالا از پس بزرگترین پسر خانواده ای مفلوک که خودش زمانی اعتیاد داشته و حالا می خواهد زندگیش را نجات دهد به بهترین شکل بر می آید.

به هر حال ابد و یک روز توانست نتیجه ی تلاش کل گروهش را در 34 امین جشنواره ی فیلم فجر به خوبی ببیندف این فیلم جزو معدود فیلم اولی هاییست که در مهم ترین جشنواره ی ملی بهترین جوایز را دریافت کرده و از این بابت کار سعید روستایی سخت و توقع مخاطب از او بالا می رود. به امید موفقیت های بیشتر برای این فیلمساز جوان و خوش آتیه.

بهاریه ای برای سایت ادم برفی ها

26 اردیبهشت 1391

 

 

این نوشته را تنها برای آن‌هایی می‌نویسم که شب عیدها مثل من بی‌دلیل غمگین‌اند. نمی‌دانم شاید روزگارمان طوری شده که حتی نوروز هم برای خیلی‌هامان آن‌قدرها که باید خوشایند نیست. برای من نوروز یادآور شادی‌های غیرقابل درک مادرم است. درست همان وقتی که نقاره می‌زنند و مادر به نیت رویاهای برآورده نشده‌اش قرآن باز می‌کند.

حالا خوب که فکر می‌کنم می‌بینم زندگی‌ام شبیه صابر ابر در این‌جا بدون من شده است.

این روزها درست مثل صابر ابر یک دفعه داغ می‌کنم و هوس می‌کنم بزنم به کوچه و خیابان و سر از اتوبوس شهری درمی‌آورم و کله‌ام را به شیشه‌ی یخ زده‌اش می‌چسبانم تا کمی از حرارتش بکاهم.

حافظه‌ام به کار می‌افتد و به یاد می‌آورم که مادرم همیشه به نیمه‌ی لنگان زندگی من خوش‌بینانه نگاه کرده است. درست مثل مادر این فیلم هر از گاهی هوس کرده قصه‌ای برای خیالات خودش سر هم کند. به این فکر نکرده که تا چه اندازه از ناتوانی‌هایم منزجرم، فکر نکرده که این تلاش‌های احمقانه نتیجه‌ای هزاران بار مخرب‌تر برایم داشته است. نخواسته بپذیرد و من از همین نپذیرفتن‌هایش و همین اندازه خیالات و امیدهای واهی‌اش بیزارم. دلم همیشه خواسته مرد عمل باشم و روزی این نکبت حاصل از ناتوانی را رها کنم و از دست همه‌شان

فرار کنم.

یادم می‌آید بزرگ‌ترین فرارهای زندگی‌ام پناه بردن به سینما بوده… من هم لنگه‌ی همین صابر ابر بی‌آن‌که متوجه باشم دلم را به توهماتی بس عظیم‌تر از خیال‌پردازی‌های مادرم خوش کرده ام. مدت زمان لذت از این توهم اگر برای مادر به اندازه‌ی همه‌ی یک روز زندگی‌اش باشد برای من تنها چند ساعت است و همین می‌شود که خیال می‌کنم خیلی از او عاقل‌ترم، که خیلی منطقی‌تر و طبیعی‌تر و… .

فقط خدا می‌داند که چند بار مثل همین صابر ابر درست در بدترین لحظات زندگی‌ام به سینما پناه برده‌ام و بعد وقتی می‌بینم که صدها چشم دیگر هم‌چون من، به ابر قهرمان‌های غمگین له شده زیر مشقات روزگار این فیلم‌ها خیره شده‌اند و هر از گاهی قطره اشکی می‌ریزند و سری به نشانه‌ی تایید فرود می‌آورند خیالم راحت می‌شود که من “تنها” نیستم. همین حس جمعی این توهم است که مرا سر پا نگه می‌دارد، همین تاییدهای نامحسوس، همدلی‌های نامتظاهرانه، صورت‌های گرفته که پس از روشنایی سالن تنها چند ثانیه از جلوی چشمانت می‌گذرند. بی‌آن‌که تو را ببینند لرزش عضلات کوچک صورت‌شان تو و قهرمان‌های سرخورده‌ی فیلم‌های تو را تایید می‌کند. همین تایید و همدلی آن‌ها با من و فیلم‌های من است که حالم را بهتر می‌کند. که دقیقا مثل صابر ابر این فیلم یک دفعه بی‌دلیل متنبه می‌شوم، دلم برای تنهایی مادرم می‌سوزد، و مثل همیشه دوباره به خانه برمی‌گردم و برای تمام بدزبانی‌هایم _ حتی وقتی که او هم دارد تاییدم می‌کند _ عذرخواهی می‌کنم. که قسم می‌خورم در کنارش می‌مانم، که حتی تا پای مرگ هم رهایش نمی‌کنم. 

 

لینک مطلب مربوط به بهار ۱۳۹۰ 

پیشنهاد ماه

28 دی 1390
 

 

ستون پیشنهاد ماه سینما نگار  به روز شد.  

 

 

 

 

 

یک نگاه پسندیده

18 دی 1390

  

 مهناز عظیمی 

 

بحث درباره ی فیلم «یک حبه قند» میرکریمی زیاد شده است، در مجلات و رسانه های مختلف  

تعریف  و تمجید بسیار از آن کرده اند و البته مخالفت های زیادی هم در قبال ش صورت گرفته  

است. خود فیلمساز از فیلمش خیلی راضی ست و انشالله که این رضایت منجر به غره شدن او  

نشود و طبیعتا عاملی نباشد برای پس رفت  از این مسیر خوب و سیر صعودی که در کارنامه ی  

کاریش داشته است.

صحبت از هر جای فیلم بکنیم بحث تکرار مکررات است، آنقدر که در این مدت از فیلم گفته اند و ما هم شنیده ایم، تصمیم داشتم این اواخر اصلا چیزی درباره ی این فیلم ننویسم و لذت دیدنش را با نوشتن نقادانه و نظرات شخصی و محدودم نیالایم. نه اینکه بخواهم بگویم «یک حبه قند» چیزی فرای این حرف هاست خیر، که لذت دیدن آن برایم تجربه ای ارزشمند بوده که همین تجربه را نمی خواستم تکه پرکاله اش کنم.

مع الوصف موظف به نوشتن شدم و این یادداشت را به توضیح تنها بخشی از آنچه شخصا به عنوان یک مخاطب از اثر فهمیده و دریافت کرده ام محدود می کنم و باقی را به عهده ی صاحب نظران و مخاطبان فیلم می گذارم چرا که معتقدم فیلم «یک حبه قند» از منظر های بسیاری قابل تامل است و جای بحث و بررسی بسیار دارد .

 به باور من می توان کل فیلم را در خدمت نگاه کاراکتر اصلی قصه یعنی دختر فیلم "پسندیده" فرض کرد و حتی این شلوغی، گنگی و مقطعی بودن روایت با نوع نگاه و ذهنیت او تعریف می شود . اگر فیلم های گذشته ی میرکریمی را به یاد آوریم به شخصیت های کم حرف و مستاصلی بر می خوریم که در مسیر زندگی خود دچار سردرگمی بودند. سید حسن « زیر نور ماه»، دکتر عالم «خیلی دور خیلی نزدیک» ، طاهره ی «به همین ساده گی» و حالا پسندیده در « یک حبه قند»  خصوصا که در این شخصیت یک معصومیت دلفریب با آن از خود بیگانگی تلخ و همیشه گی کاراکترهای  میرکریمی همراه شده و اینبار آن معصومیت دارد ناخواسته این تلخی را پنهان می کند.

نگاه پسندیده از بعد شروع تیتراژ مات نقطه ایست نامعلوم، زبان  انگلیسی روی نوار آموزشی مدام تکرار می شود، پسندیده قرار است آن را فرا بگیرد. اما سوال اینجاست که آیا می خواهد آنرا فرا بگیرد یا خیر؟ این سردی و بی روحی اش در پس آن لبخند تصنعی نشان از همان شخصیت آشنای فیلم های میرکریمی ست که بین هویت و واقعیتش مستاصل مانده، بین خواستن و شدن! و چون "زن" است این استیصال در عشق اش تجلی کرده، عشقی که همه ی زندگی یک زن را شامل می شود و به همه ی ابعاد آن معنی می دهد. اگر "پسندیده" یک مرد بود قطعا همه چیز فرق می کرد ، مثل « زیر نور ماه» که برای تفهیم آن استیصال، پای دین وسط کشیده شد و در «خیلی دور خیلی نزدیک» فلسفه ی وجود خدا . اما درباره ی یک زن بحث شناخت شخصیت او  و فلسفه و تعریف او از زندگی ست و  میرکریمی دیگر آنقدر تجربه دارد که به چنین شناخت مترقی برسد و  اینطور ظریف و دقیق آن را در بافت فیلمش بگنجاند.  

 این  ذهن آشفته ی پسندیده است که شلوغی و  پراکنده گی روایت  و حتی گنگی نوع گفتمان ها را  تحت تاثیر قرار داده . اگر دیالوگ ها (با لهجه ی یزدی) فیلم را یک جاهایی مخاطب نمی فهمد، شاید برای این است که فهمیدنش برای پسندیده مهم نیست! آن حرف های خاله زنکی زن هایی که برای خواهر کوچک شان در شور و شوق فراهم کردن بساط عروسی اند و از این حیرانی او چیزی نمی دانند چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ تنها جاهایی مهم است که احساس پسندیده به سمتش کشیده می شود. یک جایی در حمام در حال خشک کردن خانم بزرگ، گوش پسندیده تیز می شود به حرف های مرضیه  خواهر بزرگ ترش که از "قاسم" می گوید، پسر خوانده ی دایی بزرگی که ظاهرا دل بسته ی پسندیده بوده  اما هیچ گاه پا پیش نگذاشته و دلیلش را هم هیچ کس نمی داند! همین نگاه  مات و بی روح پسندیده کافی ست که بفهمی چه فاجعه ای در حال رخ دادن است. شاید همین باشد که دایی بزرگ_ پدر خوانده ی قاسم_ تنها مخالف این وصلت است ، همان که با بی میلی و از سر  عادت از ابتدای فیلم دارد "قند" می شکند و در نهایت با حبه ای از آن خودش را خفه می کند و همه ی شیرینی این شادمانی تصنعی را به کام باقی زهر می کند. رفتار "دایی" در اینجا خبر از دل آشفته ی عروسی می دهد که گویی در شوک مرگ احساسات خودش حیران مانده و همین او را با خود و اطراف خودش بیگانه کرده است مظلومیتش آن خصلت کلیشه وار یک دختر شهرستانی نیست، واکنشی رفتاری ست از فرود آوردن سر تسلیم در برابر جبر تقدیری که برای خود پذیرفته است،  اینجا برای درک حال درونی او نیاز به شخصیتی مکمل است کسی مثل "دایی" که انگار خاکستر زیر آتشی ست که اگرچه با یخ تسلیم و رضای پسندیده خاموش شده اما به هر حال هنوز عاصی ست و  ناراحت است و بغض دارد  و  به زور پای مجلس عقد می نشیند و تنها به اصرار خواهرش دهن شیرین می کند و عصبانی ست و سر عناد دارد با خانواده ی داماد ، نه برای فرنگ بودن داماد که اساسا به خاطر آنکه می داند محبتی در دل نسبت به او نیست و  این وصلت تنها از روی مصلحت و عقل است.

 

  چیدن سیب از درخت ، حین تاب خوردن پسندیده همراه با آن آهنگ والس غربی  به زعم من  رقص پر شرم و حیای پسندیده است حین چیدن میوه ی تلخ ممنوع. چون  به خاطر همان منطق و مصلحت دارد  از خودش و خواسته ی قلبی خودش دل می کند و هبوط می کند.  اینکه می گویم از خود بیگانگی یعنی بیگانه بودن با حقیقت خود، که اگر کسی به اصل و خواست خود آگاه باشد حتی رفتن و دل کندنش هم اساسا چیز بدی نیست.

 می بینیم که هر نشانه ی غربی در این خانه ی سنتی  یزدی آن قدرها هم بد نیست ،حتی در آن فضای شلوغ گاهی باعث شادی  ادم ها می شود : برقی که رفته  می آید، موبایلی که آهنگ شاد "مبارک باد" می خواند. تلویزیون ال سی دی که مسابقه ی مفرح فوتبال پخش می کند.  درست است که فیلم بر علیه آنها حرفی نمی زند اما همه ی دردش در یافتن «ریشه ی» خود است . حکایت همان باجناقی ست که خاکِ زیر زمین را می کند تا نسخه ی خطی پیدا کند برای فروختن! و چه تلاشی هم می کند و دو سه باری تا خطر مرگ هم پیش می رود اما ته ش به "ریشه" ی درخت می رسد. شاید همین می شود که  اواخر فیلم، وقتی برای در آوردن مادر از شوک مرگ برادرش، نوحه می خواند "صدایش خوب است و به دل می نشیند."

 و در نهایت تصمیم پسندیده برای عزاداری و صبر کردن ش تا چهلم دایی را نمی شود پاسخ منفی به رفتنش قلمداد کرد ، به هیچ وجه. که صرفا رسیدن به یک آگاهی ست و شاید همین آگاهی ست  که او را شبانه از خواب بیدار می کند و یک یک آن چراغ های چشم زننده را خاموش می کند تا صفا و آرامش آن شب کویری بیشتر درک شود و او را به سمت رادیوی قراضه ای می کشاند که نشانی از یاد و خاطره ی  دایی ست (هم او که حکم دل را داشت) و حالا "قاسم" چه خوب تعمیرش کرده و  با اینکه دوباره در سکوت خانه را ترک کرده و انگار برای همیشه رفته اما  نوای عاشقانه اش چه زیبا از آن رادیوی قراضه شنیده می شود.

مرثیه ای برای یک رویا

25 مرداد 1390

 

 

 

 

سینمانگار: مهناز عظیمی: 70 سال پیش "تنسی ویلیامز" بر اساس زندگی شخصی خودش نمایشنامه ای نوشت که برای او شهرت بی نظیری به ارمغان آورد. این قصه هنوز گیرایی خود را نزد مخاطبانش حفظ کرده  و علت اصلی آن تضاد عجیبی است که بین طرز فکر و اندیشه ی شخصیت ها با  حقیقت تلخی که زندگی شان را در برگرفته وجود دارد. تضادی که گویی از ازل بین تخیل انسان و واقعیت پیرامونش وجود داشته و همواره با آن دست و پنجه نرم کرده است.

"تنسی ویلیامز" در سنت لوئیس در منطقه ای نسبتا پایین و حقیقتا در یکی از همان آپارتمان های کندو عسلی که در ابتدای نمایشنامه ی «باغ وحش شیشه ای» توصیف می کند روزگار گذرانده است. همواره با مادر خوش خیالش در جدال بوده است. او هم مانند کاراکتر پسر نمایشنامه اش مجبور بوده در یک کارخانه ی کفش سازی کار کند در حالی که همیشه آرزو داشته نویسنده شود. خواهرش "رز" مبتلا به بیماری بوده و در انزوا و رنج و اندوه فراوان به سر می برده است. ویلیامز هم مانند شخصیت پسر نمایشنامه مدام آرزوی فرار از آن زندگی نکیت بار را در سر می پرورانده  اما فکر مادر و خواهر بیمارش مانع بزرگی برای فرارش بوده است و او حقیقتا روزی مردی را به خاطر خواهرش به خانه می آورد.

بهرام توکلی با علم بر اینکه قصه ی این نمایشنامه تا چه اندازه می تواند به زندگی خانواده گی در جامعه ی امروز ما نزدیک باشد در «اینجا بدون من» اقتباسی به شدت بومی شده از این نمایشنامه را به تصویر می کشد.

از همان تیتراژ ابتدای فیلم که نماهایی از قسمت های مختلف خانه  به تصویر کشیده می شود و نیز ساده گی و شسته رفته بودن میزانسن ها در فیلم، روح تئاتری روایت به خوبی به مخاطب القا می شود. توکلی در اقتباس ش همواره از عناصر متنی و بینامتنی برای القای منبع الهام فیلمش استفاده کرده است. "احسان" کاراکتر پسر خانواده که صابر ابر به خوبی از عهده ی نقش آن بر آمده در طول فیلم مدام در حال دیدن فیلم های «گربه ای روی شیروانی داغ» یا «اتوبوسی به نام هوس» است که آن فیلم ها نیز اقتباسی از نمایشنامه های مختلف ویلیامز بوده اند. لحن دیالوگ گویی صابر ابر در طول فیلم بدون آنکه توی ذوق بزند کاملا تئاتری ست. فاطمه معتمد آریا بهترین انتخاب برای بازی کاراکتر مادر است. او همانطور که به زیبایی آماندای نمایشنامه ی ویلیامز را به تصویر کشیده ویژه گی های یک مادر دلسوز ایرانی را نیز به خوبی القا می کند.

بهرام توکلی دو سوم زمان فیلمش را به روایت عین به عین نمایشنامه ی «باغ وحش شیشه ای» اختصاص داده. اما آنچه مهم و مسئله ی اصلی این فیلم به حساب می آید یک سوم پایانی آن است که توکلی خود مولف آن است و همین در روایتش تحولی عجیب  می آفریند و از قضا مشکل اصلی موافقین و مخالفین این فیلم هم درست از همین جا آغاز می شود. 

 

ادامه مطلب را در سایت سینمانگار بخوانید. 

دارابی، بهترین کاراکتر زن در تاریخ سینمای ایران !

25 مرداد 1390

  

     

 

سینمانگار: مهناز عظیمی: از همان اول هم می شد حدس زد که ترکیب رامبد جوان و پیمان قاسم خانی در یک اثر سینمایی کمدی چیز خوبی از آب در خواهد آمد. دلیلش را عرض می کنم.

سال پیش از میان سیل عظیم کمدی های به اصطلاح سخیفی که مدت هاست گریبان سینمایمان را گرفته دو فیلم درست و حسابی اکران شد که به نوعی دست پرورده ی این دو هنرمند به حساب می آمد: «پسر آدم دختر حوا» به کارگردانی رامبد جوان و «سن پترزبورگ» به نویسنده گی پیمان قاسم خانی. این دو فیلم که هر دو در آن به ایفای نقش نیز پرداختند خیلی ها را امیدوار کرد، آن هم به سینمایی که چندان با ژانر کمدی مانوس نیست و لااقل در طول این سی و اندی سال پس از انقلاب جز چند نمونه استثنا، هیچ فیلم کمدی درخشانی به خود ندیده است.

رامبد جوان در همین چند نمونه تجربه ی سینمایی خود به عنوان کارگردان خیلی ها را متقاعد کرده که قوانین ژانر کمدی را می شناسد، او پیش از این در بازی خود از گونه ای تیپ شخصیتی کمیک بهره می جست که حالا همان ها را به بازیگران فیلمش منتقل می کند. اگر در «پسر آدم دختر حوا» حامد کمیلی بدلی از کاراکترهای پیشین جوان را در برابر دوربین او خلق کرد اینبار در فیلم تازه ی او یک زن به اسم "بیتا دارابی" قرار است کاراکتری با آن خصوصیات آشنا باشد و روایت بی نقصی از فیلمنامه را در برابر دوربین او به اجرا بگذارد. آن هم بازیگری چون "ویشکا آسایش" که با بازی استثنایی خود همه را شوکه می کند. ما با یک اثر کمدی حساب شده مواجه ایم، با فیلمنامه ای دقیق و شوخی های موثر چه در موقعیت (تمامی موقعیت ها و برخوردهای جبلی با دارابی در مدرسه) چه در کلام (بحث جبلی درباره ی وضعیت قراردادی و رسمی شدن در ماشین دارابی) و چه در میزانسن (صبحی جبلی وارد مدرسه می شود و بچه ها در ادامه ی حرکات ورزشی آغوششان را به روی او باز می کنند!). فیلمی که داستانی سرراست دارد، برای خنداندن لوده گی نمی کند، در کنایه هایش از درست ترین و به جا ترین موقعیت ها و لحظات استفاده می کند، به جای به زور خنداندن مخاطب با خلق عناصری فانتزی و البته نه تو ذوق زن سعی می کند بدیع و بکر و تازه باشد.

همه ی این ها به کنار، خوب بودن این فیلم آنجا جلوه می کند که به عنوان یک تماشاگر زن به تماشای آن بنشینیم و با کاراکتر "دارابی" ارتباط برقرار کنیم. مبالغه نیست اگر بگویم به زعم نگارنده او یکی از بهترین کارکترهای زن خلق شده در سینمای ایران است. حقیقتی که سالها سینما ازآن محروم بوده. نمایش یک تیپ خوب و دلچسب از یک "زن" که سوژه اصلی قصه شده بی آنکه بخواهد به زور خودش را در دل قصه جا دهد. یک زن زشت و زمخت و غیر قابل تحمل به عوض یک دنیا کاراکتر فرشته صفت و فرشته خوی زن در سالهای طولانی سینما، که اگر اینبار زیبایی و متانت و وجاهت عرفی ندارد لااقل استقلال فردی دارد. نه تیپ نفرین شده ی اغواگر است، نه مادر است، نه همسر و نه معشوقه. که "خودش " است، می تواند به جای مظلومیت ها و معصومیت های غیر قابل تحمل هم جنس های سینمایی اش در همین جایگاه ساده ی اجتماعی آنقدر خصوصیات خوب و بد داشته باشد که ذهن مخاطبش را به کار بگیرد و توجه را به سمت شخصیت منحصر به فردش جلب کند و مگر یک کاراکتر دراماتیک از سینما و مخاطبانش چه می خواهد غیر از "توجه" و "دیده شدن"؟

ادامه مطلب  را در سایت سینما نگار بخوانید.

 

چرا فیلم های فرهادی تا این حد بحث انگیز می شوند؟!

2 خرداد 1390

    

 

سینمانگار: مهناز عظیمی: پیش از آنکه بخواهم مطلبم را آغاز کنم، می خواهم  سوالی  را که مدت هاست ذهنم درگیرش شده با شما درمیان بگذارم:
 چه می شود که فیلم های اصغر فرهادی،  تا این حد بحث انگیز می شوند؟

این روزها تا دلتان بخواهد نقدهای مختلف مثبت و منفی درباره ی  فیلم «جدایی نادر از سیمین» نوشته شده است و ریز به ریز آن یادداشت ها را دیگر همه گی از بر شدیم. دوست ندارم این مطلب آکنده از همان بحث های تکراری باشد. می خواهم از زاویه ی دیگری به فیلم و فیلمساز آن نگاه کنیم و به قضاوتشان بنشینیم. اگر ابتدای مطلبم سوالی مطرح کردم برای این بوده که این سوالی ست مشترک بین تمام موافقین و مخالفین فیلم های فرهادی. تقریبا هر کسی که بعد از دیدن این فیلم ها از سالن سینما خارج می شود چه فیلم را دوست داشته و چه از دیدن آن ناراضی باشد قطعا این پرسش به ذهنش خطور کرده و به دنبال جوابی برای آن بوده است.

همه می دانیم که فرهادی کارگردان تازه به دوران رسیده ای نیست. او با پشتوانه ای قوی وارد سینما شده ، کارهای پیشین او چه به عنوان نویسنده ی فیلمنامه و چه به عنوان کارگردان سریال تلویزیونی آن قدر موفق بوده است که نتوان به راحتی از آنها گذشت و موفقیت او را در سینما به نوعی می توان ادامه ی موفقیت هایش در آن زمان دانست. فیلمنامه ی «ارتفاع پست» قطعا یک کار شسته رفته از فرهادی ست. موفقیت «ارتفاع پست» بیشتر از آنکه بخواهد(به نقل از خیلی ها) مدیون تاثیر پذیری از فیلمنامه ی «آژانس شیشه ای» باشد، مدیون روش درام نویسی فرهادی  است. این فیلم پر از کاراکترهای مختلف است که خیلی خوب پرداخته شده اند، برای هر کاراکتر در این فیلم می شود یک شناسنامه ی کامل تهیه کرد، فیلمنامه مملو از جزئیات است اما دچار شعار زده گی نیست، قصه به واقع از دل ماجرا شکل می گیرد، ویژگی ای که فرهادی در دیگر فیلمنامه هایش (مثل «کنعان» و «دایره زنگی» و به ویژه فیلمنامه هایی که خود کارگردان آن بوده) نیز از آن برخوردار است. 

سریال «روزگار جوانی» را خیلی ها به خاطر دارند، نویسنده ی این سریال "اصغر فرهادی" بود که به خاطر حضور پنج کاراکتر جوان و دانشجو و روایت پر افت و خیز زندگی آن ها یکی از پر مخاطب ترین سریال های شبکه ی پنج در اواخر دهه هفتاد بود. با این وجود حالا که نگاه می کنم می بینم جنس روایت این سریال و نوع پایبندی آن به واقعیت باعث شده که چندین درجه بالاتر از امثال خود(حتی به نسبت کارهای مشابه در سالهای اخیر) باشد. یادم می آید فرهادی همان سالها در این سریال دست به کار نامتعارفی زد و زندگی شخصیت های محبوب و سرخوش این سریال را بی رحمانه به چالش کشید. ازدواج کاراکتری که بهزاد خداویسی نقش اش را بازی می کرد و نوع جدایی درد آورش یکی از آن جنس بی رحمی هایی بود که معمولا کمتر نویسنده ی تلویزیونی  به سراغش می رفت و مخاطب را آن طور سرخورده می کرد.

ادامه مطلب 

پیشنهاد فیلم

4 فروردین 1390

 

برای  ستون  پیشنهاد فیلم سایت سینما نگار این بار به مناسبت نوروز یه سورپریز داشتم که گفتم به دوستان وبلاگی هم اطلاع بدم: 

معرفی و پیشنهاد 13 فیلم و موسقی متن : 

  

 

«نطق پادشاه»
(Kings speech 2010)


کارگردان: تام هوپر
نویسنده: دیوید سیدلر
بازیگران: کالین فرث، هلنا بونهام کارتر، جفری راش
ژانر: درام_تاریخی_زندگی نامه

جوایز: برنده ی بهترین فیلمنامه ی اورژینال، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد(کالین فرث) در مراسم اسکار 2011، برنده ی بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین فیلم مستقل، بهترین بازیگر نقش مکمل زن و مرد در جشنواره ی فیلم های مستقل بریتیش.
خلاصه داستان: موضوع فیلم درباره ی پادشاه جرج ششم(پدر ملکه الیزابت دوم) است که از کودکی به مشکل لکنت زبان دچار می باشد و حالا در میانسالی برای هر سخنرانی ساده ای با مشکلات زیادی روبه روست، بین او و مردی که ظاهرا دکتر گفتاردرمانی اوست دوستی عجیبی شکل می گیرد که منجر به بهبودی  پادشاه می شود.

برگ برنده: یک بازی عالی از (کالین فرث) بازیگری که شخصیت کینگ جورج را در این فیلم بازی می کند، این فیلم امسال مهمترین جوایز جشنواره ی اسکار را از آن خود کرده است و با اینکه خیلی ها آنرا شایسته این اندازه توجه و تحسین نمی دانند شخصا اعتقاد دارم روایت بسیار ساده ی فیلم با کشش و گیرایی خارق العاده اش مخاطب را تا پایان فیلم سر جای خود میخکوب نگه می دارد. لذا دوستانی که هنوز فیلم را ندیدند حرف ما را باور کنند و برای دیدن فیلم بیش از این معطل نکنند. 

  

 

«127 ساعت»
 2010
(127 hours)

کارگردان: دنی بویل
نویسنده: دنی بویل ، سیمون بیفوی
بازیگران: چیمز فرانکو، امبر تاملین، کیت مارا
ژانر: درام_حادثه ای

جوایز: نامزد بهترین تدوین، بهترین موسیقی متن فیلم، بهترین فیلمنامه ی اقتباسی و بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلم در جشنواره ی اسکار 2011، برنده ی بهترین تصنیف موسیقی  و نامزد بهترین فیلمبرداری، کارگردانی، بازیگر نقش اول مرد، بهترین تدوین  و بهترین فیلمنامه ی اقتباسی از نگاه منتقدان نیویورک.

خلاصه داستان: 127 ساعت بر اساس داستان زندگی واقعی کوهنوردی ست به نام آرون رستون که در یکی از صعود هایش دچار سانحه می شود و مجبور می شود 4 شبانه روز را در شکاف صخره ای سر کند در حالی که دست راستش تا ساعد لای سنگ بزرگی گیر کرده است. آب و غذای او رو به اتمام است اما او انگیزه ی خود را برای ادامه ی زندگی از دست نمی دهد و سرانجام با شجاعت و سرسختی، خود را به طرز اعجاب انگیزی از مخمصه خلاص می کند.

برگ برنده: همه ی این فیلم یک برگ برنده ی درجه یک برای مخاطبانش است، آنهایی که هنوز موفق به دیدن این فیلم نشدند باید بگویم یکی از بهترین های 2010 را از دست داده اند. این فیلم برای تمام مواردی که نامزد دریافت جایزه شده به حق استحقاق برنده شدن را داشت. شخصا با اینکه  فیلم قبلی دنی بویل «میلیونر زاغه نشین» را هم دوست دارم  اما بعد از دیدن این فیلم افسوس خوردم که ای کاش دنی بویل برای این فیلم برنده ی جایزه ی اسکار می شد. 

 

و...   

 

ادامه مطلب 

 

و همچنین: 

معرفی و لینک دانلود موسیقی متن سه فیلم:   

  

 

قوی سیاه

 

http://www.4shared.com/audio/LtNchtdQ/02_Mother_Me.html 

 

امیلی 

 

http://www.4shared.com/audio/Dw0vg4Y5/03_-_La_valse_dAmlie.html 

 

تیتراژ پایانی کندو 

 

http://www.4shared.com/audio/VbG98Skh/03_Kandoo.html

  

فقط برای آن‌هایی که شب عید بی‌دلیل غمگین‌اند

4 فروردین 1390

 

بهاریه ای برای سایت ادم برفی ها: 

 

 

 

 

این نوشته را تنها برای آنهایی می نویسم که شب عید ها مثل من بی دلیل غمگین اند. نمی دانم شاید روزگارمان طوری شده که حتی نوروز هم برای خیلی هامان آنقدر ها که باید خوشایند نیست. برای من نوروز یادآور شادی های غیر قابل درک مادرم است. درست همان وقتی که نقاره می زنند و مادر به نیت رویاهای برآورده نشده اش قرآن باز می کند.

حالا خوب که فکر می کنم می بینم زندگی ام  شبیه صابر ابر در "اینجا بدون من" شده است.

این روزها درست مثل صابر ابر یک دفعه داغ می کنم و هوس می کنم بزنم به کوچه و خیابان و سر از اتوبوس  شهری درمی آورم و کله ام  را به شیشه ی یخ زده اش می چسبانم تا کمی از حرارتش بکاهم.

حافظه ام به کار می افتد و به یاد می آورم که مادرم همیشه  به نیمه ی لنگان زندگی من خوش بینانه نگاه کرده است. درست مثل  مادر این فیلم هر از گاهی هوس کرده قصه ای برای خیالات خودش سرهم کند. به این فکر نکرده که تا چه اندازه از ناتوانی هایم منزجرم، فکر نکرده که این تلاش های احمقانه نتیجه ای هزاران بار مخرب تر برایم داشته است . نخواسته بپذیرد و من از همین نپذیرفتن هایش و همین اندازه خیالات و امید های واهی اش بیزارم. دلم همیشه  خواسته مرد عمل باشم و روزی این نکبت حاصل از ناتوانی  را رها کنم و از دست همه شان فرار کنم.  

یادم می آید بزرگ ترین فرارهای زندگی ام پناه بردن به سینما بوده...من هم لنگه ی همین صابر ابر بی آنکه متوجه باشم دلم را به توهماتی بس عظیم تر از خیال پردازی های مادرم خوش کرده ام. مدت زمان لذت از این توهم اگر برای مادر به اندازه ی همه ی یک روز زندگی اش باشد برای من تنها چند ساعت است و همین می شود که خیال می کنم خیلی از او عاقل ترم، که خیلی منطقی تر و طبیعی تر و....

فقط خدا می داند که چند بار مثل همین صابر ابر درست در بدترین لحظات زندگی ام به سینما پناه برده ام و بعد وقتی می بینم که صد ها چشم دیگرهمچون  من، به ابر قهرمان های غمگین له شده زیر مشقات روزگاراین فیلم ها خیره شده اند و هر از گاهی قطره اشکی می ریزند و سری به نشانه ی تایید فرود می آورند خیالم راحت می شود که من "تنها" نیستم. همین حس جمعی این توهم است که مرا سر پا نگه می دارد ، همین تایید های نامحسوس، همدلی های نامتظاهرانه، صورت های گرفته که پس از روشنایی سالن تنها چند ثانیه از جلوی چشمانت می گذرند. بی آنکه تو را ببینند لرزش عضلات کوچک صورتشان تو و قهرمان های سرخورده ی  فیلم های تو را تایید می کند . همین تایید و همدلی آنها با من و فیلم های من است که حالم را بهتر می کند. که دقیقا مثل صابر ابر این فیلم یک دفعه بی دلیل متنبه می شوم، دلم برای تنهایی مادرم می سوزد، و مثل همیشه دوباره به خانه برمی گردم و برای تمام بدزبانی هایم_ حتی وقتی که او هم دارد تاییدم  می‌کند _ عذرخواهی می‌کنم. که قسم می‌خورم در کنارش می‌مانم، که حتی تا پای مرگ هم رهایش نمی‌کنم.

( تعداد کل: 25 )
   1       2       3    >>